|
صفحه
اصلی >
تاریخ عاشورا
>
مقتل جمعی دیگر از یاران امام
حسین (ع)
مقتل جمعی دیگر از یاران
امام حسین (ع)
شهادت سعيد بن عبدالله حنفي رحمه الله
شهادت زهيربن القين رضي الله عنه
مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه الله
مقتل عبدالله و عبدالرحمن غفاريان رحمهماالله
شهادت حنظله بن اسعد
شهادت شوذب و عابس رضي الله عنهما
شهادت ابي اشعثاء البهدلي الكندي عليه الرحمه
شهادت جون رضي الله عنه
شهادت جواني پدر كشته قدس سره
شهادت
غلام تركي
شهادت عمروبن قرظه بن كعب انصاري خزرجي
شهادت سويد بن عمرو بن ابي المطاع الحثعمي ره
شهادت سعيد بن عبدالله حنفي رحمه
الله
روايت شده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام زهيربن قين و سعيد
بن عبدالله را فرمود كه پيش روي من بايستيد تا من نماز ظهر را به جاي آورم ايشان بر
حسب فرمان در پيش رو ايستادند و خود را هدف تير و سنان گردانيدند، پس حضرت با يك
نيمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نيمي ديگر ساخته دفع دشمن بودند، و روايت شده كه سعيد
بن عبدالله حنفي در پيش روي آن حضرت ايستاد و خود را هدف تير نموده بود تا روي زمين
افتاد و در اين حال مي گفت خدايا لعن كن اين جماعت را لعن عاد و ثمود، اي پروردگار
من سلام مرا به پيغمبر خود برسان و ابلاغ كن او را آنچه به من رسيد از زحمت جراحت و
زخم چه من در اين كار قصد كردم نصرت ذرية پيغمبر ترا اين بگفت و جان بداد، و در بدن
او بغير از زخم شمشير و نيزه سيزده چوبه تير يافتند.
و شيخ ابن نما فرموده كه گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را
فرادي به ايماء و اشارت گذاشتند.
مولف گويد: كه سعيد بن عبدالله از وجوه شيعه كوفه و مردي شجاع
و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستي كه او و هاني بن هاني سبيعي را اهل كوفه با
بعضي نامهها به خدمت امام حسين عليه السلام فرستادند كه آن حضرت راحركت دهند از
مكه و به كوفه بياورند، و اين دو نفر آخر كس بودند كه كوفيان ايشان را روانه كرده
بودند و كلمات او در شب عاشورا در وقتي كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام اجازه
انصراف داد در مقاتل معتبره مضبوط است و در زيارت مشتمله بر اسامي شهداء مذكور است،
و در حق او و مواسه حر با زهير بن قين عبيدالله بن عمر و بدي كندي گفته:
|
وَلاالْحُرَّ اِذْ آسي زُهَيْرًا عَلي قَسْر
لَمارَتْعَلي سَهلٍ وَ دَكَّتْ عَلي وَعْرٍ
وَ مِنْ مُقْدِم يَلْثَي الاَسِنَهَ بِالصَّدْرِ
|
|
سَعيدَبْنَ عَبَدِاللهِ لا تَنْسِيَنَّهُ
فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَكانَهُمْ
فَمِنْ قائم يَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ
|
حَشَرَنا الله مَعَهُم في المُستَشهدينَ وَ
رَزَقْنا مُرافَقَهُم في اَعلا عِليّينَ.

شهادت زهيربن القين رضي الله عنه
راوي گفت زهير بن القين ره كارزار سختي نمود و رجز خواند:
|
اَذوُدُكُمْ بِالسّّيْفِ عَنْ حُسَيْنٍ
اَضْرِبُكُمْ وَلا اَري مِنْ شَيْنٍ
|
|
اَنَا زُهَيْرٌ وَ اَنَا ابْنُ الْقَيْنِ
اِنَّ حُسَيْناً اَحَدُ السّبْطَيْنِ
|
پس چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسيار كس از
ابطال رجال را به خاك هلاك افكند، و به روايت محمد بن ابيطالب يكصد و بيست تن از آن
منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه كثير بن عبدالله شعبي به اتفاق مهاجرين اوس تميمي
بر او حمله كردند او را از پاي درآوردند و در آن وقت كه زهير بر خاك افتاد حضرت
حسين عليه السلام فرمود: خدا ترا از حضرت خويش دور نگرداند و لعنت كند كشندگان ترا
همچنان كه لعن فرمود جماعتي از گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ
نمود.
مؤلف گويد: زهير بن قين
جلالت شانش زياده از آنست كه ذكر شود و كافي است در اين مقام آنكه امام حسين عليه
السلام يوم عاشورا ميمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعيد بن
عبدالله فرمود كه در پيش روي آن جناب بايستند و خود را وقايه آن حضرت كنند و
احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگي و جلادت او با حر ذكر شد الي غير ذلك مما
يتعلق به.

مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه الله
نافع بن هلال يكي از شجاعان لشكر امام حسين عليه السلام بود،
تيرهاي مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تيرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن
تيرها بر دشمن و ميگفت:
|
مَسْمُومَهً تَجْري بِها اَخفْاقُها
وَ النَّفْسُ لايَنْفَعُها اَشْفاقُها
|
|
اَرْمي بِها مُعْلَمَهً اَفْواقُها
لَيْملانَّ اَرْضَها رَشاقُها
|
و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تا تمام شد، آنگاه دست زد به شمشير آبدار و شروع كرد
به جهاد و ميگفت:
|
ديني عَلي دينِ حُسَيْنِ بْنِ عَليِ
فَذاكَ رَأيي و اُلاقي عَمَليً
|
|
اَنّا الْغُلامُ الْيَمَنِيُّ الْجَمَلِيّ
اِنْ اُقْتَلِ الْيَوْمَ فَهذا اَمَلي
|
پس دوازده نفر و به روايتي هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل
رساند به غير آنانكه مجروح كرده بود پس لشكر بر او حمله كردند و بازوهاي او را
شكستند و او را اسير نمودند. راوي گفت شمر بن ذي الجوشن (ملعون) او را گرفته بود و
با او بود اصحاب او و نافع را ميبردند به نزد عمر سعد (لعنه) و خون بر محاسن شريفش
جاري بود عمر سعد (لعنه) چون او را ديد به او گفت و يحك اي نافع چه واداشت ترا بر
نفس خود رحم نكردي و خود را به اين حال رسانيدي؟ گفت خداي ميداند كه من چه اراده
كردم و ملامت نميكنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها و اگر بازو و ساعد مرا بود
اسيرم نميكردند. شمر (لعنه) بابن سعد گفت بكش او را اصلحك الله گفت تو او را
آوردهاي اگر ميخواهي تو بكش، پس شمر (لعين) شمشير خود را كشيد براي كشتن او، نافع
گفت به خدا سوگند اگر تو از مسلمانان بودي عظيم بود بر تو كه ملاقات كني خدا را به
خونهاي ما. فَالْحْمدُللهِ الَّذي جَعَلَ مَنا يا ناعَلي يَدَيْ شِرارِ خَلْقِهِ.
پس شمر (ملعون) او را شهيد كرد.
مكشوف باد كه در بعض كتب
به جاي اين بزرگوار هلال ابن نافع ذكر شده، و مظنونم آنست كه نافع از اول اسم سقط
شده، و سببش تكرار نافع بوده، و اين بزرگوار خيلي شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ
مرتبه بوده، در سابق دانستي به دلالت طرماح از بيراهه به ياري حضرت سيدالشهداء عليه
السلام از كوفه بيرون آمد و در بين راه به آن حضرت ملحق شد با مجمع بن عبدالله و
بعضي ديگر، و اسب نافع را كه كامل نام داشت كتل كرده بودند و همراه ميآوردند.
و طبري نقل كرده كه در
كربلا وقتي كه آب را بر روي سيدالشهداء (ع) و اصحابش بستند تشنگي برايشان خيلي شدت
كرد حضرت سيدالشهداء (ع) جناب عباس (ع) را با سي سوار و بيست نفر پياده با بيست مشك
فرستاد تا آب بياورند. نافع بن هلال علم بدست گرفت و جلو افتاد، عمر به حجاج كه
موكل شريعه بود صدا زد كيستي؟ فرمود: منم نافع بن هلال عمرو گفت: مرحبا به تو اي
برادر براي چه آمدي؟ گفت: آمدم براي آشاميدن از اين آب كه از ما منع كرديد، گفت
بياشام گوارا باد ترا، گفت والله نميآشامم قطرهاي با آنكه مولايم حسين (ع) و اين
جماعت از اصحابش تشنهاند، در اين حال اصحاب پيدا شدند، عمرو بن حجاج گفت ممكن نيست
كه اين جماعت آب بياشامند زيرا كه ما را براي منع از آب در اينجا گذاشتند، نافع
پيادگان را گفت كه اعتنا به ايشان نكنيد و مشكها را پر كنيد. عمرو بن حجاج و اصحابش
برايشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ايشان را متفرق كردند و
آمدند نزد پيادگان و فرمودند برويد و پيوسته حمايت كرد از ايشان تا آبها را به خدمت
امام حسين (ع) رسانيدند. و اين نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات خود به سيد
الشهداء (ع) عرض كرد: وَ اِنّا علي نيّاتِنا وَ بَصائِرنا نُوالي مَنْ والاك وَ
نُعادي مَنْ عاداكَ.

مقتل عبدالله و عبدالرحمن غفاريان رحمهماالله
اصحاب امام حسين عليه السلام چون ديدند كه بسياري از ايشان
كشته شدند و توانائي ندارند كه جلوگيري دشمن كنند عبدالله و عبدالرحمن پسران عروه
غفاري كه از شجعان كوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسين عليه السلام آمدند و
گفتند:
يا اَبا عَبْدِاللهِ عَلَيْكَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ
اِلَيْكَ.
مستولي شدند دشمنان بر ما و ما كم شديم به حدي كه جلو دشمن را
نميتوانيم بگيريم لاجرم از ما تجاوز كردند و به شما رسيدند پس ما دوست داريم كه
دشمن را از تو دفع نمائيم و در مقابل تو كشته شويم، حضرت فرمود مرحبا پيش بيائيد
ايشان نزديك شدند و در نزديكي آن حضرت مقاتله كردند. و عبدالرحمن ميگفت:
|
وَ خِنْدِفٍ بَعْدَ بَني نِزارٍ
بِكُلّ عَضْبٍ صارِم بَتار
بالْمُشْرِفِيّ وَالْقِنَا الْخَطّار
|
|
قَدْ عَلِمَتْ حَقّاً بَنُوغِفارٍ
لَنَضْرِبَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ
يا قَوْم زُودُواعَنْ بَنِي الاَحْرارِ
|
پس مقاتله كرد تا شهيد شد. راوي گفت آمدند جوانان را جابريان
سيف بن الحارث بن سريع و مالك بن عبدبن سريع، و اين دو نفر دو پسر عم و دو برادر
مادري بودند آمدند برادر من براي چه ميگرئيد؟ به خدا سوگند كه من اميدوارم بعد از
ساعت ديگر ديده شما روشن شود، عرض كردند خدا ما را فداي تو گرداند به خدا سوگند ما
بر جان خويش گريه نميكنيم بلكه بر حال شما ميگرييم كه دشمنان دور تو را احاطه
كردهاند و چاره ايشان نميتوانيم نمود، حضرت فرمود كه خدا جزا دهد شما را به
اندوهي كه بر حال من داريد و به مواساه شما با بهترين جزاي پرهيزكاران، پس آن حضرت
را وداع كردند و به سوي ميدان شتافتند و مقاتله كردند تا شهيد گشتند.

شهادت حنظله بن اسعد
شهادت حنظله بن اسعد، قدّ مردي
علم كرد و پيش آمد و در برابر امام عليه السلام بايستاد و در حفظ و حراست آن جناب
خويشتن را سپر تيز و نيزه و شمشير ساخت و هر زخم سيف و سناني كه به قصد امام عليه
السلام ميرسيد به صورت و جان خود ميخريد و همي ندا در ميداد كه اي قوم! من
ميترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شويد، و ميترسم بر شما برسد مثل آن
عذابهائي كه بر امتهاي گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنانكه
بعد از ايشان طريق كفر و جحود گرفتند و خدا نميخواهد ستمي براي بندگان، اي قوم! من
بر شما ميترسم از روز قيامت، روزي كه روز از محشر بگردانيد به سوي جهنم و شما را
از عذاب خدا نگاه دارندهاي نباشد، اي قوم مكشيد حسين (ع) را پس مستاصل و هلاك
گرداند خدا شما را به سبب عذاب، و به تحقيق كه بيبهره و نااميد است كسي كه به خدا
افتراء بندد و از اين كلمات اشاره كرد به نصيحتهاي مؤمن آل فرعون با آل فرعون.
و موافق بعضي از مقاتل حضرت فرمود اي حنظله بن اسعد خدا ترا
رحمت كند دانسته باش كه اين جماعت مستوجب عذاب شدند هنگامي كه سر بر تافتند از آنچه
كه ايشان را به سوي حق دعوت كردي و بر تو بيرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد
گفتند و چگونه خواهد بود حال ايشان الان و حال آنكه برادران پارساي ترا كشتند، پس
حنظله عرض كرد راست فرمودي فدايت شوم، آيا من به سوي پروردگار خود نروم و با
برادران خود ملحق نشوم؟ فرمود بلي شتاب كن و برو به سوي آنچه كه از براي تو مهيا
شده است و بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا است و به سوي سلطنتي كه هرگز كهنه نشود
و زوال نپذيرد، پس آن سعيد نيك اختر حضرت را وداع كرد و گفت:
السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَ عَلي اَهْلِ
بَيْتِكَ وَ عَرَّفَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ في جَنَّتِهِ.
فرمود: آمين آمين، پس آنجناب در جنگ با منافقان پيشي گرفت و
نبرد دليرانه كرد و شكيبائي در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را
به برادران شايستهاش ملحق نمودند . مؤلف گويد كه حنظله بن اسعد از وجوه شيعه و از
شجاعان و فصحاء تعداد شده و او را شبامي گويند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بر وزن
كتاب موضعي است به شام) ميرسد، و بنو شبام بطني ميباشند از هَمْدان.

شهادت شوذب و عابس رضي الله عنهما
عابس بن ابي شبيب شاكري همداني چون از براي ادراك سعادت شهادت
عزيمت درست كرد روي كرد با مصاحب خود شوذب مولي شاكر كه از متقدمين شيعه و حافظ
حديث و حامل آن و صاحب مقامي رفيع بلكه نقل شده كه او را مجلسي بود كه شيعيان به
خدمتش ميرسيدند و از جنابش اخذ مينمودند و كانَ رَحِمَهُ
اللهُ وَجْهاً فيهِمْ.
بالجمله عابس با وي گفت اي شوذب امروز چه در خاطر داري؟ شوذب
گفت ميخواهي چه در خاطر داشته باشم؟ قصد كردهام كه با تو در ركاب پسر پيغمبر (ص)
مبارزت كنم تا كشته شوم. عابس گفت گمان من هم به تو همين بوده، الحال به خدمت آن
حضرت بشتاب تا ترا چون ديگر كسان در شمار شهداء به حساب گيرد ودانسته باش كه از پس
امروز چنين روز به دست هيچكس نشود چه امروز روزيست كه مرد بتواند از تحت الثري قدم
بر فرق ثريا زند و همين يك روز روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و
جنت است. پس شوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت پس به ميدان رفت و مقاتله كرد
تا شهيد گشت، رحمه الله و رضوانه عليه.
راوي گفت پس از آن عابس به نزد جناب امام حسين عليه السلام
شتافت و سلام كرد و عرض كرد يا اباعبدالله هيچ آفريدهاي چه نزديك چه دور، چه خويش
و چه بيگانه در روي زمين روز به پاي نبرد كه در نزد من عزيز و محبوبتر از تو باشد و
اگر قدرت داشتم كه دفع اين ظلم و قتل از تو بنمايم به چيزي كه از خون من و جان من
عزيزتر بودي تواني و سستي در آن نميكردم و اين كار را به پايان ميرسانيدم آنگاه
آن حضرت را سلام داد و گفت گواه باش كه من بر دين تو و دين پدر تو ميگذرم، پس با
شمشير كشيده چون شير شميده به ميدان تاخت در حالي كه ضربتي بر جبين او رسيده بود،
ربيع بن تميم كه مردي از لشكر عمر بن سعد بود گفت كه چون عابس را ديدم كه رو به
ميدان آورده او را شناختم، و من از پيش او را مي شناختم و شجاعت و مردانگي او را در
جنگها مشاهده كرده بودم و شجاعتر از او كسي نديده بودم، اين وقت لشكر را ندا در
دادم كه هان اي مردم، هذا اَسَدُ الاُسُودِ هذا ابْن اَبي شبيبٍ.
|
بسوي فوج اعدا گردن افراشت
كه عمان است از بحر كفش موج
|
|
ربيع ابن تميم آواز برداشت
كه ميآيد هزبري جانب فوج
|
فرياد كشيد اي قوم اين شير شيران است، اين عابس بن ابي شبيب
است هيچكس به ميدان او نرود و اگر نه از چنگ او سلامت نرهد.
پس عابس چون شعله جواله در ميدان جولان كرد و پيوسته ندا در
داد الارجُل الارَجلُ هيچكس جرأت مبارزت او ننمود اين كار بر ابن سعد ناگوار آمد
ندا در داد كه عابس را سنگباران نمايند لشكريان از هر سو به جانب او سنگ افكندند،
عابس كه چنين ديد زره از تن دور كرد و خود از سر بيفكند.
|
جسم بگذارم سراسر جان شوم
اندرين ره روي در بيگانگي است
چون رهم زين زندگي پايندگيست
نهي لاتُلقوا بگيرد او به دست
سارعوا آمد مر او را در خطاب
البلا اي مرگ بنيان دارعوا
|
|
وقت آن آمد كه من عريان شوم
آنچه غير از شورش و ديوانگي است
آزمودم مرگ من در زندگيست
آنكه مردن پيش چشمش تهلكه است
و آنكه مردن شد مر او را فتح باب
الصّلا اي حشر بنيان سارِعُوا
|
و حمله بر لشكر نمود و گويا حسان بن ثابت در اين مقام گفته:
|
وَ يُقيمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ
دِرْعاً سِوي سِرْ طيبِ الْعَنْصُر
فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تَعْقَرِ
|
|
يَلْقَي الرِمّاحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ
ما اَنْ يُريدُ اِذِا الرّماحُ شَجَرْنَهُ
وَ يَقْوُلُ لِلّطَرْفِاصْطَبْرِ لِشَبَا الْقَنا
|
و شاعر عجم در اين مقام گفته:
جوشن ز بر فكند كه ما هَم نه
ماهيم
مغفر ز سر فكند كه بازم نيم خروس
بيخود و بيزره بدر آمد كه مرگ را
در بر برهنه ميكشم اينك چو نوعروس
ربيع گفت قسم به خدا ميديدم كه
عابس بهر طرف كه حمله كردي زياده از دويست تن از پيش
او ميگريختند و بر روي يكديگر ميريختند، بدينگونه
رزم كرد تا آنكه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و
از كثرت جراحت سنگ و زخم سيف و سنان او را از پاي
درآوردند و سر او را ببريدند و من سر او را در دست
جماعتي از شجاعان ديدم كه هر يك دعوي ميكرد كه من او
را كشتم عمر سعد (ملعون) گفت اين مخاصمت به دور افكنيد
هيچكس يك تنه او را نكشت بلكه همگي در كشتن او همدست
شديد و او را شهيد كرديد. مؤلف گويد نقل شده كه عابس
از رجال شيعه و رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجد
بوده و كلام او با مسلم بن عقيل در وقت ورود او به
كوفه در سابق ذكر شد. و طبري نقل كرده كه مسلم نامه به
حضرت امام حسين عليه السلام نوشت بعد از آنكه كوفيان
با او بيعت كردند و از حضرت خواست كه بيايد، و كاغذ را
عابس براي امام حسين عليه السلام ببرد.
بالای صفحه
شهادت ابي اشعثاء البهدلي الكندي عليه الرحمه
راوي گفت يزيد بن زياد بهدلي كه او را ابوالشعثاء ميگفتند
شجاعي تيرانداز بود، مقابل حضرت سيدالشهداء عليه السلام به زانو در آمد و صد تير بر
دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تير، در هر تيري كه ميافكند ميگفت:
اَنَا ابْنُ بَهْدَلَه، فُرسانُ الْعَرْجله و
سيّدالشّهداء عليه السلام ميگفت خداوندا تير او را بنشان آشنا كن و پاداش او را
بهشت عطا كن. و رجز او در آن روز اين بود.
|
اَشْجَعُ مِنْ لَيْثٍ بِغِيْلٍ خادِرٌ
وَلاِبْنِ سَعْدٍ تارِكٌ وَ هاجِرٌ
|
|
اَنَا يَزيدٌ وَ اَبي مُهاصِرٌ
يا رَبّ اِنّي لِلحُسَيْنِ ناصِرٌ
|
مؤلف گفت: كه در مناقب
ابن شهر آشوب مصرع ثاني چنين است: لَيْتٌ هَصُورٌ فِي الَْرينِ خادِرٌ. اين لطفش
زيادتر است به ملاحظه هصور با مهاصر و هصور يعني شير بيشه و فيروزآبادي گفته: كه
يزيدبن مهاصر از محدثين است.
مقتل جمعي از اصحاب حضرت امام حسين عليه السلام:
|