|
صفحه
اصلی >
بانک ها
> بانک شعر
> حضرت علی اصغر علیه السلام
در
رثای حضرت
علی اصغر
ـ
طفل شش ماهه اباعبدالله الحسین (ع)
ـ علیه السلام
1) بهار است هر سو ...
اگرچه گلستان تو پرپر است
جهان از نگاه تو زیباتر است
جهان از نگاه تو صبحی زلال
که پاشیده از حنجر اصغر است
بهار است هرسو نظر میکنی
بهاری که از زخم بارآور است
پس از تو نگارینه حُسن را
شکوه د گر شوکت د یگر است
مرامت همه ظاهر و باطن است
کلامت همه اول وآخر است
ولای تو در این شب سوت وکور
همان آتش زیر خاکستر است
ولایی که فردا چنان آفتاب
بر امواج دلها جهان گستر است
مصطفی محدثی خراسانی
برگرفته از
بانک اشعار و نثر
عاشورایی
2) فصل صبوری
از زمین تا آسمان ، خورشید چیدن سـاده نیست
گرچه بی اذن خدا ، حتی پریدن ساده نیست
هم نشینی با امام عشق ، اوج بودن اسـت
زندگی بعد از شهید حق گزیدن ، ساده نیست
آه ! می فهمم که بی اصغر چه حالی داشتی!
کودک شــش ماهه روی نیزه دیدن ، ساده نیست!!!
... مرد میخواهد بفهمد معنی این درد را
از دیار شام تا کوفه دویدن ، ساده نیست!
عشق یعنی اینکه بعد از یار خود یک سال ... نه!
باورش سخت است ... اینگونه تکیدن ، ساده نیست
باورش سـخت است آنچه دیدی و آنجا گذشت
نیزه ها ؟ تیر سه شعبه ؟ نه! شنیدن ساده نیست!
امیر مرزبان
برگرفته از
بانک اشعار و نثر
عاشورایی

3) اصغر
این از اسرار دست نیافتنی است
تنها این را میدانم
که تو میدانستی
اصغر جز از نوک سه شعبه سیراب نخواهد شد
اما چگونه رضا به این شدی؟
چه
میگویم
....
این از اسرار است
گویا از دید تو
اصغر نیز قطرهای است
که برای ماندن باید به دریا برسد
این نهایت دلسوزی
تو بود برای اصغر کوچک
اگر او ذبیح پدر بود
تو ذبیح الله بودی
و این
فرهنگ توست
که باید برای پاکها فدا شد
از این روست
که اصغر باید فدای
آئین پدر میشد
عبدالحسن اطمینان زاده
برگرفته از
بانک اشعار و نثر
عاشورایی
4) خودت
بگو که یک شبه مردی شدی برای
خودت
و ایستادی امروز روی پای
خودت
نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادّعای
خودت
از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای
خودت
پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای
خودت
که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای
خودت
یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر
است
یکی به جای رباب و یکی به جای
خودت
بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای
خودت
و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای
خودت
و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای
خودت
سه روز بعد، در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خودت
هادی جانفدا

5) سر وقت
وقتش رسيده است كه پر در بياوری
از راز خنده ي همه سر در بياوری
وقتش
رسيده است كه با روضه های خشك
اشكی ز چشم چند نفر در بياوری
وقتش رسيده است كه موسی شوی و باز
از نيل تا فرات جگر در بياوری
خود را به روی تيغ كشاندی كه جنگلی
از زير دست های تبر در بياوری
تو يك تنه حريف همه می شوی و بس
از اين قماط ، دستی اگر در بياوری
تو از نوادگان مسيحی ،بعيد نيست
از خاك ،مشك تازه و تر در بياوری
در این کویر خار گل انداخت گونه ات
گفتی کمی ادای پدر در بیاوری
لب میزنی به هم که بخوانی ترانه ای
اشکی به این بهانه مگر در بیاوری
رضا جعفری ـ
محرم
83
7) نیّر تبریزی
شد چو خرگاه امامت چون صدف
خالى از درهاى دریاى شرف
شاه دین را گوهرى بهر نثار
جز درّ غلطان نماند اندر کنار
شیرخواره شیر غاب پر دلى
نعت او عبدالله و نامش على
در طفولیت مسیح عهد عشق
انّى عبدالله گو در مهد عشق
بهر تلقین شهادت تشنه کام
از دم روح القدس در بطن مام
ماهى بحر لدنى در شرف
ناوک نمرود امت را هدف
داده یادش مام عصمت جاى شیر
در ازل خون خوردن از پستان تیر
کودکى در عهد مهد استاد عشق
داده پیران کهن را یاد عشق
طفل خرد اما به معنى بس سترک
کز بلندى خرد بنماید بزرگ
خود کبیر است ار چه بنماید صغیر
در میان سبعه سیاره تیر
عشق را چون نوبت طغیان رسید
شد سوى خیمه روان شاه شهید
دید اصغر خفته در حجر رباب
چون هلالى در کنار آفتاب
چهره کودک چو دردى برگ بید
شیر در پستان مادر ناپدید
با زبان حال آن طفل صغیر
گفت باشه کى امیر شیر گیر
جمله را دادى شراب از جام عشق
جز مرا کم تر نشد زان کام عشق
طفل اشکى در کنار، افتادهام
مفکن از چشمم که مردم زادهام
گرچه وقت جانفشانى دیر شد
مهلتى بایست تا خون شیر شد
زان مئى کاکبر چو رفت از وى ز پا
با سر آمد سوى میدان وفا
جرعه اى از جام تیر و دشنه ام
در گلویم ریز که بس تشنه ام
تشنه ام آبم ز جوى تیر ده
کم شکیبم خون به جاى شیر ده
تا نگرید ابر کى خندد چمن
تا ننالد طفل کى نوشد لبن
شه گرفت آن طفل مه اندر کنار
یافت درّى در دل دریا قرار
آرى آرى مه که شد دورش تمام
در کنار خود بود او را مقام
برد آن مه را به سوى رزمگاه
کرد رو با شامیان رو سیاه
گفت کاى کافر دلان بد سگال
که به رویم بستهاید آب زلال
گر شما را من گنهکارم به پیش
طفل را نبود گنه در هیچ کیش
آب ناپیدا و کودک ناصبور
شیر از پستان مادر گشته دور
چون سزد که جان سپارد با کرب
در کنار آب ماهى تشنه لب
زین فراتى که بود مهر بتول
جرعهیى بخشید بر سبط رسول
شاه در گفتار و کودک گرم خواب
که ز نوک ناوکش دادند آب
در کمان بنهاد تیرى حرمله
اوفتاد اندر ملایک غلغله
رست چون تیر از کمان شوم او
پر زنان بنشست بر حلقوم او
چون درید آن حلق تیر جانگداز
سر ز بازوى یدالله کرد باز
الله الله این چه تیر است و کمان
کس نداده این چنین تیرى نشان
تا کمان زه خورده چرخ پیر را
کس ندیده دو نشان یک تیر را
تیر کز بازوى آن سرور گذشت
بر دل مجروح پیغمبر گذشت
نوک تیر و حلق طفلى ناتوان
آسمانا باژگون بادت کمان
شه کشید آن تیر و گفت اى داورم
داورى خواه از گروه کافرم
نیست این نوباوه پیغمبرت
از فصیل ناقه کمتر
در برت
کز انین(1) او ز بیداد ثمود
برق غیرت زد بر آن قوم عنود
شه به بالا مىفشاند آن خون پاک
قطرهاى
زان برنگشتى سوى خاک
پس خطاب آمد به سکان ملاء
که فرود آئید در دشت بلا
بنگرید آن کودکان شاه عشق
که چه سان آرند بر سر راه عشق
بنگرید آن مرغ دستآموز عرش
که چه سان در خون همى غلطد به فرش!
ره که پیران سر نبردندش به جهد
چون کند طى یک شبه طفلان مهد
این نگارین خون که دارد بوى طیب
تحفهاى سوى حبیب است از حبیب
در ربائید این نگار پاک را
پرده گلنارى کنید افلاک را
کآید اینک مهر پرور ماه ما
یک دم دیگر به مهمانگاه ما
در ربائید این گهرهاى ثمین
که نیاید دانهاى زان بر زمین
باز داریدش نهان در گنج بار
کز حبیب ماست ما را یادگار
قطرهاى زین خون اگر ریزد به خاک
گردد عالم گیر طوفان هلاک
تیر خورده شاهباز دست شاه
کرد بر روى شه آسیمه(2) نگاه
غنچه لب بر تبسم باز کرد
در کنار باب خواب ناز کرد
ره چه گویم من که آن طفل شهید
اندران آئینه روشن چه دید
وان گشودن لب به لبخند آن چه بود
وان نثار شکر و قند از چه بود
رمز کنت کنز بودش سر به سر
زیر آن لبخند شیرین مستتر
رمز خلق آدم و حوا ز گل
وان سجود قدسیان پاک دل
رمز بعث انبیاى پر شکیب
وان صبورى بر بلایاى حبیب
رمزهاى نامه عهد الست
که شهید عشق با محبوب بست
پس ندا آمد بدو کاى شهریار
این رضیع(3) خویش را بر ما گذار
تا دهیمش شیر از پستان حور
خوش بخوابانیمش اندر مهد نور
پس شه آن در ثمین در خاک کرد
خاک غم بر تارک افلاک کرد
آرى آرى عاشقان روى دوست
این چنین قربانى آرد سوى دوست
عشق را مادر ز زاد اِستروَنست
عاشقان را قاف وحدت مسکن است
اندر آن کشور که جاى دلبر است
نه حدیث اکبر و نه اصغر است
پینوشتها:
1- ظرف سفالی
2- مضطرب
3- طفل شیرخوار
"دیوان آتشکده، نیرّ تبریزى"
7) دو چوب
سائیده شد لبان تو اینگونه چوب را
برهم نمی کشند ـ شمال و جنوب را ...
دیدند قرمز متمایل به عشق بود ـ
خونین ترش نخواه و ببخش این غروب را
آب
فرات در کف خود ته نشین شده است
پس
خوب شد که لب نزدی این رسوب را
واجب نبود آمدنت لطف کرده ای
برداشته اند از همه حکم وجوب را
آبی
نمانده است که خاموششان کنم
آتش
زدی لبان خودت این دو چوب را
رضا
جعفری
8)
اصغر
در حنجره ی زمانه تابید اصغر
هی گریه نکرد! هی ننالید اصغر
دیگر نگران نباش آرام بگیر
آسوده تر از همیشه خوابید اصغر
مریم حقیقت

صفحه
اصلی >
بانک ها
> بانک شعر
>
حضرت علی اصغر علیه السلام
صفحه
اصلی |