www.emamhossein.com

 نقشه سایت

 آرشیو مطالب

زنان و عاشورا

راویان و عاشورا

عزاداری و عاشورا

 سایت های شیعی

فرازهایی از عاشورا

 فلسفه قیام عاشورا

 حرف دل یک عاشق

 حضرت علی اصغر(ع)

 عاشورا در نگاه دیگران

کرامات امام حسین (ع)

 منطق حسینی،خودکامگی اُموی

ارتباط مستقیم با              

کربلای معلّی

حرم امام رضا (ع)

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه اصلی > بانک ها > بانک شعر > امام حسین علیه السلام

 عمو عبّاس ، علمت کو ؟ عموی خوبم            عمو عبّاس ، تو نرو تا که پا نکوبم         عمو عبّاس ، تو نرو تا که پا نکوبم          عمو عبّاس ، بی تو قلب حرم می گیره.......

خلق می داند که در بهداری قُرب حسین    

دردها را بیشتر عبّاس درمان می کند

یا اباعبدالله الحسین علیه السلام

1) خوش آمدی

 ای دلنواز قاری قرآن خوش آمدی

در بیت وحی با لب عطشان خوش آمدی

ای العطش ترانهء قبل از ولادتت

مادر فدات با لب عطشان خوش آمدی

ای تشنه! شیر مادرت از غصه خشک شد

از بس که بود صوت تو سوزان خوش آمدی

گریه مکن که کشتهء اشک خدا شوی

خون خدا، به جمع شهیدان خوش آمدی

اشک تو از تلاطم دریاست بیشتر

ای آشنای ابر بهاران خوش آمدی

 

محمود ژولیده


 

2) بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

 

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود

رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود

خورشید انعکاس وجود نجیب توست

این دایره نباشی اگر سرد می شود

این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب

زنجیر آهنی و پر از درد می شود

دامان کودکانه ی یک دختر نجیب

بی تو اسیر آتش نامرد می شود

بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین

هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود

رفتی و روز روشن ما در مسیر شام

دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود

رضا جعفری


 

3) چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی در رثای امام حسین (ع)

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

در اوج روضه ، خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .

در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

سید حمید برقعی

 

 


4) ای خشك لب !

 

ای ابتدای شعرهای عاشقانه

وی منتهای آرزوی عارفانه

ای خشك لب ! مستغنی از امواج دريا

وی در عطشناكی سروده صد ترانه

ای هفت دريا همچو قطره پيش قدرت

ای بحر نا پيدا ، كران بی كرانه

از بهر گلخند لبان غنچه لبخند

وی بهر آواز تر بلبل ، بهانه

ای سرالاسرار تمام آفرينش

در بهت سرگردانی عرفان نشانه

در خشكی سُكر لبانت راز مستی

كز هرم آن خيزد ز خُمّ می زبانه

ماييم و قلبی پر نياز و سوز و سازی

در پيشگاه حس ناب شاعرانه

ما را نيايد وصف تو با شعر لالی

هيهات زين سودای خام كودكانه

در قاف قدر شامخت ما را گذر نيست

كانجا بجز عنقا ندارد آشيانه

صد كهكشان چون نقطه ای محو تو هستند

ای خارج از حد تصور در ميانه

با تو ازل آغاز گرديد و روان شد

تا انتها جاری شد و مانا زمانه

در لامكان بی زمانی عشق جاويد

در بهت "لا ادری" مايی جاودانه

ای "مطلع الانوار" اشراقات شرقی

ای غرب عرفان ابتدای شهر قانه

لاف تجرد می زند صوفی و ليكن

مانند ابجد خوان مكتب ناشيانه

اما به لطف مهر تو گشته مجسم

تصوير تو در شعر چشمانم شبانه

آنك تو و موج عطا ای بحر احسان

اينك گدای عاشقی بر آستانه

محمد علی جعفريان


5) یوسف طاهائی

 

 

 

 

در عشق تو، حالی است که فانی شدنی نيست

وصفش نتوان گفت به کس، دم زدنی نيست

اين حسن جهانی تو سرحد نشناسد

غير از دل عشاق برايت وطنی نيست

پيوسته عنايات تو بر ماست مسلم

هر چند که الطاف تو، گاهي علنی نيست

هرگز نشود سائل درگاه تو نوميد

چون کار تو، اي رحمت حق، دل شکنی نيست

تو يوسف طاهائی و، در شرح غم تو

از گفتة «ما اوذی» بهتر سخنی نيست

با خون تو ثبت است به ديوان عدالت

پابنده تر از شرع نبی مدنی نيست

بر ريشه تو، گرچه بسی تيشه عدو زد

بر نخل حياتت، اثر از تيشه زنی نيست

پيدا بود از منظره کرب و بلايت

دردانه زهرا و علی، گم شدنی نيست

پوشيد لباس شرف از يمن تو انسان

اي کشتة عريان که تو را پيرهنی نيست

خجلت زده، شد سرخ، عقيق از لب اکبر

زيرا چو لبش، هيچ عقيق يمنی نيست

از قتل علی اصغر شش ماهه عيان شد

جز قصد جنايت، هدف خصم دنی نيست

گيرم که رقيه نبود دخت پيمبر

يک دختر غربت زده، سيلی زدنی نيست

از صلح و قيام حسنين است که اسلام

خود ريشه کن از آنهمه پيمان شکنی نيست

هرگز به حقيقت، نتوان گفت حسينی است

آنکس که (حسانا) ز دل و جان، حسنی نيست

حبیب چایچیان


 

6) جلوه گاه حق

تا ابد جلوه گه حقّ و حقيقت سر ِ تست

معنى مكتب تفويض، على اكبر تست

اى حسينى كه تويى مظهر آيات خداى

 اين صفت از پدر و جدّ تو در جوهر تست

درس آزادگى عبّاس به عالم آموخت

 زآن كه شد مست از آن باده كه در ساغر تست

طفل شش ماهه تبسّم نكند، پس چه كند؟!

 آن كه بر مرگ زند خنده على اصغر تست

اى كه در كرب و بلا بى كس و ياور گشتى

چشم بگشا و ببين خلق جهان ياور تست

خواهر غمزده ات ديده سرت بر نى و گفت:

 آن كه بايد به اسيرى برود خواهر تست

اى حسينى كه به هر كوى عزاى تو به پاست

 عاشقان را نظرى در دَم جانپرور تست

خواست «مهران» بزند بوسه سراپاى تو را

 ديد هرجا اثر تير ز پا تا سر تست

 احمد مهران


7) ای کار ساز من

 

ای درگهت حريم مناجات و راز من

الله من ، پناه من ، ای کار ساز من

تنها و بی سپاهم و ، از غير بی نياز

چون سوی توست ، چشم اميد و نياز من

بهر حمايتم نکشم ناز هيچکس

تا رحمت تو ، می‌کشد از لطف ، ناز من

مسلم ، نکرد بيعت و ، با دشمنان نساخت

پيداست ، راه ورسم من از پيشتاز من

هانی ، بداد جان و ، به دشمن نداد دست

صد آفرين ، به همت اين پاکباز من

اين دشت کربلاست خدايا ، که رحمتت

در برگرفته ، اين دل پر سوز و ساز من

در سينه ام که آتش سينای ديگری است

از شوق توست ، اين همه سوز و گداز من

اينجاست ، اوج رتبه زينب ، که بارها

در خلوتم نشسته و ، بشنيده راز من

اينجا ، رسول و ، حيدر و زهرا و مجتبی

هستند خود شريک غم و ، همطراز من

با خون دل نوشته ام انشای عشق را

صد شکر اگر قبول کنی ، اين فراز من

اينجا که انبيا نگرانند و مضطرب

زين شوق و ، يکه تازی بی احتراز من

ترسد خليل از اينکه : بدا گردد اين قضا

کامش روا نگشته ، دل عشقباز من

لرزد مسيح از اينکه : شهادت نيافته

بر آسمان رود بدنم ، در نماز من

يا رب عنايتی ، که درين امتحان عشق

غم های عالم آمده خود پيشواز من

اين عاشقان ، سپيد و سياه و بزرگ و خرد

قربانيم ، به درگهت ای دلنواز من

آوردم آنچه هديه ، پذيرفتی از حسين

اين است ، بر جميع بشر ، امتياز من

شد اوج نيزه جاي من و ، گود قتلگاه

در راه توست ، جمله نشيب و فراز من

در کربلا و ، کوفه و ،دیرو، تنور و ، شام

مقصد توئی ، ازين ره دور و دراز من

در راه کربلا که گذرنامه لازم است

ديوان من ، (حسان) ، بود آنجا جواز من

حبیب چایچیان


8) وداع آتشین

زين وداع آتشين ، کز شهر قرآن می‌کنی

آستان وحی را ، بی تاب و حيران می‌کنی

ای که با جمعی پريشان ، از مدينه می‌روی

قلب زهرا را ، ز حال خود پريشان می‌کنی

تا ابد بنياد غم ، از غصه ات ماند بپا

کاخ شادی را چرا با خاک يکسان می‌کنی ؟

ای که مصباح هدايت هستی و فلک نجات

از چه با اين اشکها ايجاد طوفان می‌کنی ؟

با عزيزان می‌روي و ، زادگاه خويش را

پيش چشم فاطمه ، خالی ز جانان می کنی

سينه بشکسته او ، رفت از يادش دگر

با دلی بشکسته هجران را چو عنوان می‌کنی

مصطفي را قصه پيراهنت مدهوش کرد

زينب از اين پيرهن بردن ، پشي