داستان شجاعت و صلابت عباس عليه السلام مدتها پيش از ولادت او، از
آن روزى آغاز شد كه اميرالمؤمنين عليه السلام از برادرش عقيل
خواست تا براى او زنى برگزيند كه ثمره ازدواجشان، فرزندانى شجاع و
برومند در دفاع از دين و كيان ولايت باشد.(1) او نيز
«فاطمه» دختر «حزام بن خالد بن ربيعه» را براى همسرى مولاى خويش
انتخاب كرد كه بعدها «امّ البنين» خوانده شد. اين پيوند در سحرگاه
جمعه
، چهارمين روز شعبان المبارك سال 26 هجرى به بار نشست.(2)
نخستين آرايه هاى شجاعت، در همان روز، زينت بخش ِ غزل زندگانى
عباس عليه السلام گرديد: آن لحظه اى كه على عليه السلام او را
«عباس» ناميد.
نامش به خوبى بيانگر خلق و خوى حيدرى او بود. على
عليه السلام طبق سنت پيامبر صلى الله عليه و آله در گوش او
اذان و اقامه گفت. سپس نوزاد را به سينه چسباند و بازوان او را
بوسيد و اشك حلقه چشمانش را فرا گرفت. ام البنين عليهاالسلام از
اين حركت شگفت زده شد و پنداشت كه عيبى در بازوان نوزادش است. دليل
را پرسيد و نگارينه اى ديگر بر كتاب شجاعت و شهامت عباس عليه
السلام افزوده شد. اميرالمؤمنين عليه السلام حاضران را از حقيقتى
دردناك اما افتخارآميز، كه در سرنوشت نوزاد مى ديد، آگاه نمود كه
چگونه اين بازوان، در راه مددرسانى به امام حسين عليهالسلام از
بدن جدا مى گردد و افزود: «اى امّ البنين! نور ديده ات نزد
خداوند منزلتى سترگ دارد و پروردگار در عوض آن دو دست بريده، دو
بال به او ارزانى مى دارد كه با فرشتگان خدا در بهشت به پرواز در
آيد؛ آن سان كه پيشتر اين لطف به جعفر بن ابى طالب شده است.»(3)
اشك در چشمان امّ البنين عليه السلام حلقه زد، اما هرگز فرو
نچكيد؛ چرا كه اينگونه، طالع فرزند خود را بلند مى ديد و هيچ چيز
را برتر از اين نمى پنداشت كه فرزندش، فدايى راهِ امام خويش گردد.
شادىِ جشن ِ ميلاد عباس عليه السلام با گريه درآميخت و شيرينى
خرسندى تولد او با بغض سنگين حسرت، فرو خورده شد؛ ولى افتخار و
غرور از چشمان همه خوانده مى شد.
-------------------------------------------------
1.
نفس المهموم، شيخ عباس قمى، قم، مكتبة بصيرتى، 1405 ق.، ص 332.